سیاره آبی ارائه مطالب جالب نويسندگان جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, :: 8:52 :: نويسنده : زینب سلطانی
ابلــــــــیـــــس نــــــام من اســــــت که نه گنـــــدمی خورده بود نه سیـــــبی جُـــــــــــــــــــــرم سُــــــجده به تـــــــــــو بود جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, :: 8:46 :: نويسنده : زینب سلطانی
به آمـــدنــــــتـــــ که دیـــــگــــر امیــــدی نیــــســـت ، فـــقـــط مـــــن را پـــس بفرســــتـــــ جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, :: 8:45 :: نويسنده : زینب سلطانی
جوابِ آدم برفی ها را چه بدهم؟ سراغت را می گیرند زیر قولمان زدیم ... قرار بود با هم بسازیمشان قرار بود با عشق بسازیمشان قرار بود بیخیال چیزی نمانده زمستان رو به اتمام است زیاد عمر نمی کنند...
جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, :: 8:43 :: نويسنده : زینب سلطانی
معذرت خواهی، حرمت داره… یه نفر غرورش و میشکنه… بخاطر تو .. از کنار معذرت خواهی ساده رد نشو جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, :: 8:42 :: نويسنده : زینب سلطانی
همیشه سخت ترین جای ِ کار اینه که، تظاهر کنی که هیچی نشده… جمعه 2 فروردين 1392برچسب:, :: 8:40 :: نويسنده : زینب سلطانی
معرفت تازه از اینجا شروع میشه… جمعه 24 آذر 1391برچسب:, :: 22:43 :: نويسنده : زینب سلطانی
روزگارا ..
که چنین سخت به من می گیری...
باخبرباش که پژمردن من آسان نیست...
گرچه دلگیرتر ازدیروزم گرچه فردای غم انگیزمرا می خواند...
لیک باوردارم ...
دلخوشی ها کم نیست..
زندگی بایدکرد...
جمعه 24 آذر 1391برچسب:, :: 22:41 :: نويسنده : زینب سلطانی
![]()
جدیداً اسم خیانت شده یه اشتباه …
که باید ببخشی و فراموش کنی
شنبه 4 آذر 1391برچسب:, :: 13:34 :: نويسنده : زینب سلطانی
بر سر دوراهـــــــی ام
یک راه به تو می رسد و یک راه به تنــــــــهایی همیشه ترا بر می گزینم و می رسم به تنـــــــهایی ... جمعه 3 آذر 1391برچسب:, :: 19:26 :: نويسنده : زینب سلطانی
حسیـــــــن (ع) هنوز مظلــــــوم است
چون وقتی محرم می آید ... طرف شبها در تکیه لخت میشود و میانداری میکند و روزها مردم را لخت میکند طرف تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه میکند و تا آخر سال هم مشتریهایش را! مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق ۲۵۰ روز یک کارگر را میگیرد! شرکت لبنیات! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا میدهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را میدوشد! حاج آقا ۹شب مردم را به تقوی دعوت میکند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیئت امنا دعوا میکند! شنبه 13 آبان 1391برچسب:, :: 16:37 :: نويسنده : زینب سلطانی
دهقــــان ِ فــــــداکــــــــــار !. . .
جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 21:31 :: نويسنده : زینب سلطانی
رئیس باهوش + کارمند باهوش = سود
رئیس باهوش + کارمند خنگ = تولید رئیس خنگ + کارمند باهوش = پیشرفت و ترقی رئیس خنگ + کارمند خنگ = وقت اضافه در سر کار جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 21:30 :: نويسنده : زینب سلطانی
تفریحات خدمت سربازی اصولا تفریحات خدمت سربازی به دوقسمت تقسیم میشه:شبانه و روزانه تفریحات شبانه: ریختن یک لیوان آب در پوتین هم خدمتی(البته اگه این آب با شکر مخلوط بشه بهتره…ولی اگه هم خدمتی شما دیابت داره بهتره فقط آب بریزید)۵۰۰ امتیاز جابه جا کردن پوتینها وگره زدن پوتینهای جابه جا شده بهم…۴۰۰ امتیاز جابه جا کردن جورابهای کثیف ونشسته وسوراخ با جورابهای تمیز وسالم دیگران…۳۰۰ امتیاز دوختن و وصل کردن پتوبه لباس هم خدمتی…..۶۰۰ امتیاز سوت کشیدن نصف شب(البته به یه سوت کوچک وپرقدرت نیازه؛بهتره مثل فرمانده سوت بزنید..مراقب باشید سوت لو نره؛ویه جای خوب پنهانش کنید)۱۰۰۰ امتیاز. تفریحات روزانه: نوشتن یادگاری روی در ودیوار وکمد آسایشگاه والبته جاهای دیگه.۲۰۰ امتیاز جا زدن در صف غذاخوری و…۱۵۰ امتیاز. ایجاد ناهماهنگی عمدی بین دیگران به هنگام رژه رفتن جلوی جایگاه در صبحگاه مشترک؛۵۰۰ امتیاز زدن زیراب دیگران ۲۰۰ امتیاز کوبیدن دسته جمعی ظروف غذا به میز ناهارخوری به نشانه اعتراض به ناهار.۱۰ امتیاز. پرتاب گلوله های کاغذی به وسیله لوله خودکار به سمت هم خدمتیها۱۰۰ امتیاز پس گردنی-کف گرگی-جشن پتو-جمعا”۲۰۰ امتیاز جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 21:29 :: نويسنده : زینب سلطانی
عروس عادی: با اجازه بزرگترها بله… عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،…، زن عمو کوچیکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، … ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسی خانوم جون و… عروس پررو: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل آره…. جمعه 12 آبان 1391برچسب:, :: 21:28 :: نويسنده : زینب سلطانی
زن نصفه شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،میبیند که شوهرش در آشپزخانه نشسته در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید… زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : “چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟” شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
_ یادته وقتیکه پدرت ما رو برای اولین بار دید؟
|
|||
![]() |